خاطره

بسم الله الرحمن الرحیم

 

اولین امتحانی که درترم گذشته برگذار شد امتحان روانشناسی بود.این امتحان  قرار بود در تاریخ 14/10/1392 راس ساعت 10
برگذاربشه.از اونجایی که این درس یکی از دروس سخت و مهم ما بود ومن در طول ترم این
درس را نخوانده بودم خیلی استرس داشتیم.از شانس بد ما شب امتحان کل فامیل اومدن
خونه ی ما مهمونی!!!!!من موندم و چند تا بچه ی شیطون وقد ونیم قد و کلی آدم جور
واجور!!!!هر کدوم یه سوال میپرسید.

یکی میگفت؛علی خوبی؟؟؟!!

یکی میگفت؛حالت چطوره؟؟؟!!!

یکی میگفت؛درس میخونی یا کار میکنی؟؟!!

یکی میگفت؛کلاس چندمی؟؟؟؟!!!

و......

از شانس ما یکی نبود بگه؛علی کی امتحان داری؟؟!لا اقل اینطوری میفهمیدن امتحان
دارم و منم کمی امیدوار میشدم  چون فهمیدن
امتحان دارم شاید زودتر برن!!!!

اما نه.....هیچکس نپرسید...!!!!

عصر شد اما این مهمونای ما نرفتن....شب شد و شام خوردیم(جای شما خالی کباب
بختیاری بود) اما همچنان این مهمونای ما میلی به رفتن نداشتن...!!!!

آخر شب شد و ساعت نزدیکای 24بود (اگه یه چند ساعت دیگه میموندند صبحانه را هم
با هم میخوردیم!!!!)  که همه بلند شدن و
قصدکردن برن خونه های خودشون و ما را از لطف وجودشون بی نصیب کنند!!!!!

خلاصه سرتونا درد نیارم ...اون شب من چیزی نتونستم بخونم وبا عصاب خوردی تمام
خوابیدم و پیش خودم گفتم روانشناسی را افتادم!!!!!!!!

صبح شد و من انگیزه ای برای بیدار شدن نداشتم چون هم درس نخونده بودم و هم راه
خونمون تا دانشگاه کمی طولانیه و باید چند ساعت از این ماشین به اون ماشین سوار
بشم!!

دست و صورتم را  شستم و صبحونه خوردم و
از خونه زدم بیرون .

با اینکه حوصله نداشتم اما از سر اجبار جزوه استاد را باز کردم و شروع کردم به
خوندن.امیدم نا امید شده بود اما جزوه را کنار نگذاشتم.

تو راه همش فکر میکردم چطور این جزوه را تموم کنم و کاش امتحان چند ساعت دیر
تر برگذار میشد.

همون موقع به خودم قول دادم  که  در طول ترم درس بخونم و شب امتحانی نباشم که
این مشکلات برام پیش بیاد!!!!!

نزدیکای دانشگاه شده بودم و وقتی چشمم به دانشگاه افتاد بیشتر اعصابم خورد
شد!!!

سرم را انداختم پایین و رفتم بطرف خوابگاه.....همین که رسیدم به در
خوابگاه  رسول عباسی را دیدم که گفت امتحان
ساعت 15 برگذار میشه!!!!

وای خدای من...کلی ذوق کردم...خدایا شکرت...خیلی وقت بود خبر به این خوشحال
کنندگی نشنیده بودم!

جان تازه ای گرفتم(اینجا بود که فهمیدم امید در زندگیی خیلی مهمه!!!)مستقیم
رفتم نماز خونه و شروع کردم به درس خوندن.تا ساعت15 جزوه را کامل خوندم و رفتم سر
جلسه.

با اینکه امتحان سخت بود اما خوشحال بودم که این لحظات بد را به کمک خدای
مهربونم سپری کردم.

تا یادم نرفته یه توصیه بکنم ؛مهمان حبیب خداست،هیچوقت پشت سر مهمون غیبت
نکنید!!!!!!!!!!

 

/ 3 نظر / 6 بازدید
مهدی شمگانی

سلام. تو خواب دیدم چه وضعیتی داری،صبح زود رفتم امتحانا عقب انداختم. باور کن

saeed

مضخرف بود